برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: سه شنبه 28 اسفند 1397 ساعت: 13:04
گاهی وقتها، فهمیدن، درد دارد.
به عمد یا به سهو، پیدا یا نهان، چیزی میفهمی، یا موضوعی را متوجه میشوی، یا حتی تلاش میکنی که بفهمی و سر در بیاوری،
بعد از آن است که دردت شروع میشود.
میخواهی حرفی بزنی شاید راحت شوی، نمیتوانی.
میخواهی بنویسی شاید آرام شوی، فقط کنایه و استعاره و ایهام است که به کمکت میآید.
میخواهی سکوت کنی و چیزی نگویی شاید فراموش کنی، گاه و بیگاه به سراغت میآید و ذهنت را درگیر میکند.
این است که فهمیدن، گاهی درد دارد.
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: سه شنبه 28 اسفند 1397 ساعت: 13:04
من و آرزوهایم با هم بودیم. از همان ابتدا.
با هم قد کشیدیم و با هم بزرگ شدیم.
همیشه و همه جا پیش هم بودیم و مالِ هم.
در جایی، من ایستادم. او هم ایستاد.
من همچنان ایستادم. او رفت.
من رفتم، او پیشتر رفت.
من ماندم، او دورتر رفت.
من ایستادم، در حسرتِ رفتنش.
او رفت، بی حسرتِ ماندم.
من ماندم در ناکجاآباد بودنم و او رفت به هرکجاآباد بودنش.
آرزوهایم را، هر کجا اگر دیدید، بگوئیدش که پشیمانم از ماندن؛
کاش میماند و مرا هم با خودش میبرد.
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: سه شنبه 28 اسفند 1397 ساعت: 13:04
برای تو و از تو نوشتن، سخت ترین کار است برای من.
حرفها و واژهها را هر چه جستجو میکنم هیچ کدام لیاقت و توانایی ندارند برای وصف تو و صد البته بیان حال من،
انگار خالیاند از هر چه حس و حال.
عین و شین و قاف، گر چه به ظاهر عشق میسازد اما کجا بیانگر حال من است نسبت به تو؟!
تولدت مبارک مهربانترین . . .
پن: خوشا به من که تویی در کنار من.
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
در این ۲۰ سالی که اول مهر را تجربه کرده ام ، امسال با سال های دیگر فرق داشت.
آغاز اولین سال تدریس رسمی و جدی در اولین روز مدرسه.
تجربه ای خاص و متفاوت.
سابقه تدریس داشتم اما کوتاه و در کلاس های فوق برنامه، نه در یک سال تحصیلی و به عنوان معلم رسمیِ درس غیر رسمیِ بچه ها: نگارش، آن هم با بچه های انسانی!
این جاست که چون همیشه باید گفت:
#توفیق_معلمی_مستدام
#عاقبت_معلمی_بخیر
#خرق_عادت
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
قضیه به این راحتیها هم که فکر میکنی نیست.
خیلی پیچیدهتر از چیزیِ که به چشم میاد.
شاید فکر کنی یِ نگاه ساده، یِ شنیدن معمولی یا حتی یِ فکر کردن ساده است، اما ذهن و ناخودآگاه آدمیزاد، خیلی فعالتر و غیر قابل کنترلترِ.
مراقب ورودیهات باش، اگه دوست داری خروجیهای خوبی داشته باشی.
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
حواس پرتی گرفتهام انگار.
او هست. در کنارم، همیشه و هر جا.
و من مثل آن وقتها که عینک بر چشم دارم اما همه جا را به دنبال عینکم میگردم،
او را نمیبینم؛
و . . .
درک نمیکنم.
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 22:00
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 23 فروردين 1397 ساعت: 16:35
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 23 فروردين 1397 ساعت: 16:35
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 23 فروردين 1397 ساعت: 16:35
آن قدیمترها دستم بیشتر به نوشتن میرفت.
راحتتر مینوشتم، سریعتر و بهتر.
اما این روزها نه،
هر چه مینویسم را پاک میکنم.
اصلا دلم به نوشتم نمیرود.
دستم همراهی نمیکند،
کاغذ و قلم هم،
بی حوصلهام در نوشتم، در خواندن، در دیدن و در هزار چیز دیگر .
نوشتن آرزوی من بود،
خودم، با دستان خودم، آرزویم با به باد دادم، مثل هزار چیز دیگر .
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 23 فروردين 1397 ساعت: 16:35
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 23 فروردين 1397 ساعت: 16:35
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 23 فروردين 1397 ساعت: 16:35
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 23 فروردين 1397 ساعت: 16:35
برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 23 فروردين 1397 ساعت: 16:35